‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگي ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگي ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

این روزهای من

با اینکه خیلی ادعایم میشود که خودم را خوب می شناسم، شاید دیگران هم باور کنند اما می دانم که نمی شناسم خودم را. حداقل اینکه با خودم روراست نیستم بیشتر اوقات.
خیلی وقتها که از دست خیلی آدم ها لجم می گیره اگه بتونم اون لحظه خودم رو کنترل کنم و قضاوتشون نکنم و البته سرو صدا و نق و نوق راه نندازم می تونم مشابه همون رفتار رو توی خودم پیدا کنم. شاید نمی خوام باور کنم که منم همین مدلی هستم. لجبازم یا بعضی مواقع خیلی حرف میزنم بعدش هم ایمان دارم به حرفی که دارم میزنم، همه آدم ها اشتباه می کنن، منم که همه کارام درسته و الی آخر
دوستانی دارم مهربان و دلسوز که با چه صبر و تحملی نشخواره های منو می شنون و با من همدلی میکن. واقعا چقدر صبورن.
فکر می کنم خیلی به حرف آدم ها گوش نمیدم. یعنی تا زمانی که نتونم نقطه مشترکی از آنچه دارم می شنوم در تجربه های خودم پیدا نکنم اصلا نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. پس اگه یه زمانی داشتین با من حرف می زدین و احساس کردین خوب گوش نمی دم و در جواب سوال هاتون ساکتم یا جوابی مناسب پیدا نمی کنم بدونین از اون نظر خالیم. تو اون سرچی که درهزارم ثانیه مغزم انجام داده تا بتونه پابه پای کلماتی که داره می شنوه بیاد، جواب not found گرفته.
خیلی وقتها دلم می خواد یه عالمه حرف های امیدوارکننده به آدم روبروم بدم. کاری که به راحتی می تونم واسه هزار و یک غریبه انجام بدم. حیف که وقتی آشنایی نزدیک سراغم میاد و از آرزویی حرف می زنه یا می بینم که به انجام حرکتی جدید و قدمی نو داره فکر می کنه نمی تونم چشمم رو روی واقعیت هایی که ازشون باخبرم ببندم. و براحتی بهش بگم آره تو می تونی برو انجامش بده هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جلوی تو رو بگیره. کاش می تونستم با اون آشنا هم مثل یک غریبه رفتار کنم. امیدوارش کنم. بگم نگران نباش فقط کاری رو که دوس داری انجام بده.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

روزمرگي هاي من ، نمي دونم چندم؟

خيلي وقتي است كه ننوشته ام. شايد هم به نظرم ميايد كه خيلي وقت است.
دل و دماغي براي نوشتن ندارم. دوست دارم كه بگذرد هر انچه كه بايد .
فكر كنم دارم خودم را  سانسور مي كنم. سراغي از خودم نمي گيرم. ميدانم
كه اگر درد دلم باز شود كو كسي كه پيدا شود و به ان  پايان دهد.
احساس تنهايي ولم نمي كند. دوست ندارم صداي درونم بالا بيايد.
اگر بيايد هم كه چند تا كات مي دهم تا برود و خيال رونمايي به سرش نزند.
خسته شدم از ترسيدن. خيلي مي ترسم. از هر شروع ... مي ترسم كه باز شروع كنم و به پايان نرسانم.
مثل خيلي شروع هاي ديگر كه هنوز پا در هوا هستند.  كي بشود كه اين ترس هم مثل بقيه چيزها ديگر وزني نداشته باشد. تا سبك شوم. انگار كه بي وزنم و معلق. پا بگذارم در هر دنيايي كه مي خواهم. 

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

چرا

سوالها و جوابها خيلي نزديكند.
تا درمورد چيزي يا آدمي يا مسئله اي فكر مي كني خيلي سريع
يه اتفاقي خبري چيزي درموردش مي شنوي يا مي بيني.
براي من اين اتفاق خيلي هيجان انگيزه. چون احساس زنده بودن بهم دست ميده. و نسبت به اونچه دور و برم اتفاق ميوفته احساس خوبي پيدا مي كنم.
ياد كتاب كيمياگر مي افتم. ياد اينكه هركدوم از ما يه گنجي، هدفي مقصودي چيزي داريم كه بايد بهش برسيم. جريان زندگي به هرجايي كه بخوام منو مي كشونه. و البته هرجايي كه بخواد. دوست دارم غوطه ور اين جريان زنده و پويا بشم. هر جايي برم كه بايد برم.
هزاران هزار قصه توي اين دنيا داره اتفاق مي افته. چندتا از اين قصه ها هم مال زندگيه منه. زندگي من با زندگي هزاران آدم ديگه عجين شده. و اينجوري اين قصه ها رقم خورده.
دلايل خيلي از اتفاقات رو نمي تونم درك كنم يا حتي پيدا كنم. ولي هرچي هست خيلي جالبه. خيلي

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

من

روزها دارن مي گذرن.
يه مواقعي از اين گذر ايام حسابي شاكي مي شم.
روزهايي بوده كه از سر استرس و نگراني و كار زياد وقت
سرخاروندن هم نداشتم.
مثل موقعي كه مدرسه مي رفتم. يا موقع كنكور.
هر سال تحصيلي يه مرحله پر از انگيزه برام بود.
هر ترم دانشگاه. هر روزش پر از اميد بود.
الان ولي مدت زياديه كه قدمي از قدم برنداشتم.
خوب ديگه درس ها كه خوانده شد.
شغل شريف كارمندي هم كه انتخاب شد.
زندگي مشترك هم شروع شد.
بعدش چي؟
بچه؟
بقول سينا: مگه بچه واسه سرگرميه!
دوست دارم يه انگيزه اي يه دليلي بابا يه شور و شوقي
پيدا كنم كه به خاطرش تلاش كنم.
زندگي كنم.
باز اصلا نفهمم روزها چطور مي گذرن.
حتي اگه سخت باشه.
مي گم برم مسافرت. برم جاهايي رو كه تا حالا نديدم ببينم.
بعدش مي گم آخه مشكل منم. من يادم رفته چطوري بايد زندگي كرد.
البته حقيقتش اينه كه بلد نيستم زندگي كردنو. مشكل فراموشي نيست.
اميدوارم بتونم با روزهاي زندگيم كانل بشم. بفهممشون.
دوستشون داشته باشم.
و با هم زندگي كنيم.

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

لطفا مزاحم نشويد

رفتيم و لطفا مزاحم نشويد را ديديم. ساده بود.
نزديك بود به زندگي الانه ماها.
پر از لبخند بود و پر از حرف هاي نگفته و گفته كه آدم از
تكرارشون خسته نمي شه. دوست داشتم.
بعضي هاش حرف هاي خودم بود. توي دلم آرزو مي كردم كاش
سينا بگيره اينا دارن چي مي گن. احتمالا اونم داشته تو دلش خدا خدا مي كرده كه
من بفهمم كه اونا چي مي گفتن. كه بفهمم و اينقدر بهش گير ندم كه تو چرا اينجوري نيستي.
چرا اونجوري نيستي!!

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

تقويم

نمي دونم كه چه علاقه اي دارم كه روزها اينقدر تند تند رد شنو برن.
چهارشنبه كه ميشه تقويمو مي ذارم روي روز شنبه.
انگار نه انگار پنج شنبه و جمعه اي هم هست.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

اي زندگي

شده از كسي يا چيزي خوشت نياد.
اگه دقيقا ساعت اين خوش نيومدن يادت باشه و توجه كني مي بيني از اون ساعت به بعد
يه مقدار فراوان اون شخص يا اون چيز رو مي بيني. دقيقا از كنار گوشت رد ميشه
و احساسه بدي بهت مي ده. همه چي سنگين ميشه. هر چي سعي مي كني عادي باشي نميشه. اطرافيانت كاملن
متوجه مي شن كه از كسي يا چيزي ناراحتي. اين اتفاق اينقدر برات تكرار خواهد شد تا بگي غلط كردم.
تا درستو بگيري.
قربونت برم كائنات. بدجور مخلصتم. عاشقه اين جور تلنگراتم. خوشم مياد رودروايسي هم نداري.
بين هيچ كسو هيچ چيزي هم فرقي قائل نيستي.

هر روز من

توي ذهنم مدام دارم با اينو اون دعوا مي كنم.
دارم توخيابون راه مي رم ولي در حاله خط و نشون كشيدن براي طرفه دعوام هستن.
يه جمله رو به هزار شكل به طرف مي گم. خالي هم نمي شم.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

زن بودن

خيلي نمي خوام بنويسم. فقط احساسه خستگي مي كنم از زن بودن.
از اين كه اينقدر به ريزه مسائل اهميت مي دم.
از اينكه اينقدر حقيقت داشتنه هر چيزي كه ديگران بهم مي گن برام مهمه و اگه خداي ناكرده خلافش ثابت بشه
چه احساسه بدي پيدا مي كنم. چقدر دوست دارم كه همه چي واقعي باشه.
از اينكه سعي مي كنم همه چي درست از آب در بياد خستم.
واقعا خيلي انرژي ميذارم. كلي طرح و برنامه و ... كه البته معمولن هم اصلا قضيه يه مدله ديگه ميشه.
از اينهمه مسئوليتي كه احساس مي كنم وظيفه ام هست كه از عهده شان بربيام.
از احترام به پدرو مادرو دلشون رو نشكوندنو رو حرفشون حرف نزدنو آره من دختر بابا هستم و دختر نمونه هستم بگيريم تا شوهر داري و آب تو دله شوهره تكون نخوره و بله من همسر نامبر وانم و شوشو رو مثله كف دستم مي شناسمو شوهرمم بدون اذن من آب نمي خوره چون من زنه نمونه اي هستم و اگه نباشم مادر شوهرم مسنده امور رو بدست خواهد گرفت( مسنده امور به دستش هست چه بخوايم چه نخوايم).
بعدشم بچه داريو بچه شير مي خواد و نه من تنها مادره مسؤل در
دنيا هستم فقط شيره مادرو واي بچم سرما نخوره چهل تا لباس تنش كنمو يه لحافم روش بكشمو من مادره نمونه هستمو. بعدم مهدكودك خيلي براي تقويت قدرته ارتباط اجتماعي بچه خوبه و يا نه من چون خيلي نمونه هستم ديگه سره كار نمي رم .
از اين همه تلاش براي نامبر وان بودن خستم. چه وقتي 13 سالمه چه وقتي 18 سالمه چه در 40 سالگي
يادم رفته زندگي كردن. خنديدن. لذت بردن. نه من بايد بسيار خانم باشم چون شوهرم اينجوري كلاسش بالاتر ميره. بايد هنرمند باشم و مطابق ميله بابا ومامان و بعدم شوهر و به موازاتش پدر شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر بعدم بچه بعدم رئيسو همكار و بقال و چقال.  همه بايد منو تاييد كنن وگر نه دپرس مي شم بدجور و پاچه بقيه رو مي گيرم يا اينقدر خودمو اذيت مي كنم كه مجبور ميشن منو با برانكارد ببرن تيمارستان. چون كه من به اندازه كافي خوب نبودم.
از اين احساسه مسخره خستم.
آقا من دوست دارم كار كنم.
من دوست دارم تا لنگه ظهر بخوابم. من دوست دارم كتاب بخونم وقتي شوهرم خونست.
دوست دارم روي زمين دراز بكشم وقتي دارم تلويزيون نيگا مي كنم.
اصلا دوست دارم بچم مريض بشه.
بابا مگه هيچكس تا حالا مريض نشده كه بچه من نبايد مريض بشه.
دوست دارم شوهرم شكمش گنده باشه. مگه من مربي بدنسازيم كه بايد مراقبه سايزه شكم
شازده پسر باشم كه اسمم زنه خوب باشه عروسه خوب باشه.
دوست دارم كارتون نگا كنم.
همينا ديگه.
پدر صاحابه خودمو در اوردم از وقتي فكر كردم كه بايد خوب باشم.
البته درده بزرگه بعدي اينه كه وقتي نمي خوام اينجوري باشم چون اولا : بلد نيستم
دوما: چون ديگران بلد نيستن
سوما: چون يه مدله ديگه سيم پيچيم كردن (مدله خانم بودن)
يك وزنه سنگين 100 كيلويي رو با تمامه وجودم احساس مي كنم.
عذاب وجدانم كه ديگه نگو...
خلاصه كلي كار در پيشه
تا من اوني باشم كه نيستم.

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

مدل تنهايي من

وقتي تنها مي شم، درجه انعطاف پذيريم ميره رو هزاررر(خيلي باحاله نه، كسي هم نيست كه رو مخم بره)
نه سرو صداي توي خيابون. نه صداي ميلگرد خالي كردن نه گرما نه سرماا
عين سنگ مي گيرم ميخوابم. بمبم بتركه بيدار نمي شم.
خوبيش اينه كه حداقل با خودم حال مي كنم. بهم خوش مي گذره.
هي هي هي چه خوبه

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

New website

Today universe has many presents for me.woooow, I like to share those with all.
another web site that include some audio stories.
I wana bold one of those audios. Poem for kids. Go and check it. It makes you happy if you was born in 50's.
 
http://audiostory.org/

روزمرگي هاي من/بيستم

قبلا ها وقتي بيرون و نگاه مي كردم خيلي به غبارآلود بودن هوا و آلودگي و نديدن ساختمان ها از يه فاصله اي توجه مي كردم. جديدا هر بار كه بيرون و نگا مي كنم احساس مي كنم خيلي وقته كه اين منظره بيرون پنجره رو نديدم. ديگه هم واسم مهم نيست. هوا كثيفه، كدره ، فكر كنم از بس اين صحنه تكرار شده واسم كه ديگه فرقي  نداره.

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

منه من

من معتقدم كه،
من مي خوام كه
من دوست دارم كه
به نظر من
من مي دونم كه
روزي هزار بار از اين جمله ها استفاده مي كنم. اينها همون جملاتي هستن كه وقتي ميخوام اداشون كنم
اصلا صداي كسي رو نمي شنوم.
وقتي دارم اين جمله ها رو مي گم كاملا به حقم.
البته بعد از چند ساعتي يا چند روزي يا حتي چند ماهي كور و پشيمونم.
يه مدل ديگه اي هم وجود داره.
وقتي به تو اشاره مي كنم و مي گم. تو اينجوري هستي.
تو اين مشكل رو داري.
تو اين خوبي رو داري. و پافشاري ميكنم بر نظرم.
جالب اينجاست كه چقدر خوب و واضح خوبيها و بديهاي ديگران رو تشخيص ميدم.
و چقدر احساس برتري مي كنم. كه من بديهاي ديگران رو ندارم.
عجب منه باحالي دارما ا ا.

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

پاييز بيااااااااا

پاييز بيا كه عاشقتم. عاشق اون سردي نسيمت كه مي وزه. عاشق لذت احساس سرماي اول صبحت كه دوست دارم يه پتو رو خودم بندازم و بازم بخوابم. عاشق خنكي بعد از ظهرت. عاشق روزهات كه كم كم كوتاه و كوتاه تر مي شن. عاشق سكوتي كه با تو شروع ميشه. عاشق شبات كه طولاني تر مي شن و اون سكوت بيشتر ميشه.
عاشق بوي تو هستم پاييز. عاشق زيبايي هات. هر روز به درختا نگاه مي كنم. ببينم برگ ها شروع كردن به تغيير رنگ يا نه.
اين روزها خيلي جلوي خودمو مي گيرم كه سر از يه لوازم التحريري در نيارم. كه بوي دفتر نو و كتاب ها مستم نكنه. اون مداد هاي خوشگل ديوانم نكن. كاغذ كادو ها بهم چشمك نزنن.
چقدر اين شروع تازه رو دوست دارم. انگار باز هم عيد در راهه. يه عيد خوشگل و خوش رنگ . پر از بارون و سرما.


۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

روزمرگي هاي من/ هژدهم

ديگه تصوير اونور پنجره برام آشنا نيست. قبلا با رنگ آسمون ، درخت ها، حتي ساختمان هاي پشت پنجره حال مي كردم. اما الان نه. از يه چيزي حالم داره بهم مي خوره كه نمي دونم چيه. مثل موقع هايي  كه يهو مضطرب و نگران ميشم اما يكم بعدش يادم ميره از چه بابت نگرانم. فقط نگرانيه مي مونه. حالا هم همينطورم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

روزمرگي هاي من/ شانزدهم

اندر باب آرزوهاي سينا

هر روز حرف جديد، نقل جديد
يه روز ميگه اصلا سمت من نياين ، من وقت ندارم. مي خوام اضافه كاري وايسم تا آيلتز بخونم
مي خوام آيلتز بگيرم. مي خوام كلاس برم. يه روز مي گه نه بچه ها (دوستام) نخونده رفتن آيلتز امتحان دادن
هفت شدن.
يه روز مي بينم يكي بهش زنگ زده، بعد سينا داره جواب مي ده كه نه بايد يكم بيشتر فكر كنم و از اين حرفاااااا.
به به چشمم روشن درباره ي چي بايد فكر كني؟!!! هيچي از يه موسسه مهاجرتي بود.! يه روز مي رم توي اتاقش
توي محل كارش مي بينم يه ليست نوشته به اندازه چي!! يه طومار.. اسم و شماره تلفن موسسات مهاجرتي. داره دونه يه دونه بهشون زنگ مي زنه كه احتمالا بعد كه اونا بهش زنگ زدن بگه: من بايد بيشتر فكر كنم.

يه روز ميگه بريم استراليا
يه روز مالزي
يه روز كانادا
يه روز انگليس
خلاصه جونم براتون بگه من هر روز در يك كشور به سر مي برم. ديگه بستگي
داره آقا سينا كجا رو انتخاب كنن.
تا يه چيزي هم پيش مياد ميگه ايمان ، بريم م م
منم كه ديگه بعد يه سال ميدونم قضيه از چه قراره مي گم باشه بريم.
اينم چمدون من. هر جا بري باهات ميام . تو فقط برووووو. قدم از قدم بردار لطفا ً

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

ايراني خارجي

ديشب جاتون خالي جايي رفته بودم براي افطار و شام.
خيلي اتفاقي همنشين يكسري از دوستان شديم كه خودم شخصا فقط باهاشون
سلام و عليك داشتم و نه بيشتر. يه خانواده بودن. پدر و مادر و دو تا دختر
از همون اول كه نشستيم تفاوت قيافه دوتا دخترها برام جالب بود. حتي تفاوت رفتارشون
خوب من به عادت هميشه حتي اگه حرفي هم براي گفتن نداشتم هر چند لحظه يه بار
بهشون نگاه مي كردم و لبخند ميزدم. ولي برام جالب بود كه يكي از دخترها اصلا توجه نمي كرد. يعني حتي
نگاه هم نمي كرد چه برسه به توجه. تا زماني هم كه مامانش ازش سوال نمي پرسيد حرف نمي زد. كمي كه بيشتر روش كليد
كردم ديدم بيشتر توجهش به كل اون فضايي بود كه توش بوديم. اينكه مثلا چرا آقايون اينجا كراوات نزدن
با اينكه يه مراسم رسميه و يا اينكه چرا رفتار گارسون هاشون خوب نيست با اينكه جاي با كلاسيه.
آروم زدم به سينا و گفتم: فكر كنم اين دخترشون ايران زندگي نمي كنه!
سينا كه معلوم بود در اين مورد اطلاعات كاملي داره گفت: آره. بعدا بهت مي گم.
پيش خودم گفتم بنده خدا چقدر مجبور شده لبخنداي مسخره منو تحمل كنه.بعد به اين فكر كردم
واقعا چه رفتارهاي متفاوتي داريم . چقدر به كارامون عادت داريم كه وقتي غيرشو
مي بينيم با خودمون ميگيم : بابا طرف خارجيه...

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

دوباره

امروز دوباره ناراحت شدم. دوباره هر چيو كه مي خواستم فراموش كنم به يادم اومد.
ديگه دوست ندارم حرف بزنم. دلم مي خواد ساكت باشم. دوست ندارم با كسي حرف بزنم.
كه بازم يادم بياد كجام. عجب گيري افتادم ها، بين يه مشت منگل. با شما نيستما!
ولي جدا چرا اينا اينقدر عقبن؟ از احساسشون، از افكارشون؟ يخ يخن . سرد سرد
حالم ازشون بهم مي خوره.
بابا كائنات منو نجات بده از دست اين قوم عقب مونده
كه تازه فكر مي كنن عقل كل هم هستن.
نمي خوام ازشون فرار كنم كه يه جاي ديگه باز گير بيوفتم.
ولي جداَ هر راه حلي كه مي دوني پيش پام بذار.
هر تلنگري حسابي منو بهم مي ريزه.
دوسشون ندارم. باهاشون بهم خوش نمي گذره . باهاشون كه هستم
به زمين و زمين فحش ميدم
اينجوري زندگيو دوست ندارم
كمكم كن
جدا هر جور كه خودت مي دوني
ديگه خستم. اين بارو از دوش خودم بر ميدارم و روي دوش پرتوان تو مي ذارم
راضيم به رضاي تو
من كه خودم نمي فهمم چرا اينجام

چرا دارم اين چيزا رو مي بينم
من هميشه از همچين آدم هايي فرار كردم
هميشه از آدم هاي يخ حالم بد شده
از آدم هاي وسواسي  كه فكر مي كنن فقط خودشون خوبن حالم بهم خورده
از آدم هايي كه واسه همه نسخه مي پيچن چندشم مياد
و حالا بين همين ها هستم.
كائنات
ديگه خودت مي دوني
من مي خوام نجات پيدا كنم
منو نجات بده
مي خوام رها شم
اگه همه اين هايي كه گفتم، خودم هم هستم
پس كمكم كن كه ببينم اينا رو توي خودم
و بتونم رها شم..
پيشاپيش ازت ممنونم كه داري كمكم مي كني
خيلي دوست دارم
خيلي خوشحالم كه اجازه دادي باهات حرف بزنم.
بازم ازت ممنونم.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

ندانستن

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یك شب پاك اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیك پنداری
هر كسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیكران تا بیكرانه ی جاودان پیدا
اینك این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كیست ؟
مزدك : من جز اینجایی كه می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی كه می دانی نمی بینی
مزدك : من نمی دانم چه آنجه یا كجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست                                   مهدي اخوان ثالث

اين شعر و اينجا گذاشتم براي اينكه بگم : از هيچ كار خودم آگاه نيستم. در ندانستن غرقم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

واي غذااااا

من عاشق غذا م و غذا خوردن. حسابي كيف مي كنم.
واقعا حس خوبي دارم ، خوب كه چه عرض كنم ،عالي . از قيافه ام معلوم ميشه قشنگ، كه دارم لذت مي برم.
موقعي كه دارم غذا مي خورم به اون دونه هاي برنج يا گندم ،به مزرعه ها فكر مي كنم.
وقتي مزه ترش ليمو ميره زير زبونم كه نگو انگار تو بهشتم. نمي دونم چرا ،ولي ليمو خيلي حالم رو خوب مي كنه.
وقتي كه دارم غذا درست مي كنم هم معمولا خوشحالم. البته وقتي دارم براي خودم غذا درست مي كنم.
وقتي قرار مهمون باشه يا حتي سينا يه جورايي عذا مي گيرم.
البته كلا غذا درست كردن رو دوست دارم ولي خوب سليقه من با خانم هاي خونه دار و كدبانو فرق داره.
من عاشق اينم كه انواع سيزيجات تو غذا باشه. خيلي غذاهاي برنجي رو دوست ندارم. عاشق ماكاروني ام. ماكاروني پر از قارچ و سبزيجات بدون رب گوجه.
خلاصه خواهرام كه آشپزي مو قبول ندارن. ميگن بيچاره بچه هات ، مجبورن چه چيزايي بخورن. سينا هم وقتي دست پخت خواهرامو مي خوره بيچاره تازه مي فهمه كه من چي به خوردش مي دم.
هنوز شاكي نشده ولي وقتي حتي يه ايراد كوچيك از غذا مي گيره من كلا اعتماد به نفس مربوط به آشپزيمو از دست
ميدم. بهش مي گم من ديگه واسه تو غذا درست نمي كنم. جدا حالم بد ميشه. چي كار كنم. از غذاهاي خيلي چرب و مامان پز خوشم نمياد.

ولي بازم عاشق غذا هستم. جديدا هم كه همش در حال ديدن شبكه me cheff هستم . واي عاليه. پر از طعم و ادويه و رنگ

حتما يه سري به اين شبكه بزنيد.